خريد بک لينک
خريد سکه ساکر
خرید گیفت کارت
deli meat
Tobacco
Window repair
Window repair
فلنج
بکلینک
<-BloTitle->
<-BloText->

تاريخ : 23 شهريور 1395 | <-PostTime-> | نویسنده : لینک | بازدید : <-PostHit->
هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، فراموش نمی‌کنم. من در کلاس سوم خانم بلاک در ویرچیتای تگزاس بودم و آن روز دعوتنامه فقیرانه‌ای را که با دست نوشته شده بود، به خانه بردم و گفتم: «من به این جشن تولد نمی‌روم. او تازه به مدرسه ما آمده است. اسمش روت است. برنیس و پت هم نمی‌روند. او تمام بچه های کلاس را دعوت کرده است!»

مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد. بعد گفت: «تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می‌خرم.»

باورم نمی‌شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم و ترجیح می‌دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم. اما بی تابی من بی فایده بود.

روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم. بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آنجا پیاده‌ام کرد.

از پله‌های قدیمی خانه بالا می‌رفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پله‌هایش نبود. دست کم روی مبلهای کهنه‌شان ملافه‌های سفید انداخته بودند. بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند. ۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت. روی تک‌تک آن ها اسم بچه‌های کلاس نوشته شده بود. با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچه‌ها می آیند، اوضاع خیلی بد نیست. از روت پرسیدم: «مادرت کجاست؟» به کف اتاق نگریست و گفت: «بیمار است.»
«پدرت کجاست؟»






امتیاز :


طبقه بندی: ،
,

ارسال نظر برای این مطلب
نام شما:
ايميل :
سايت :
متن نظر :
وضعیت نظر:
کد امنیتی : *


<-BloTitle->
<-BloText->