خريد بک لينک
خريد سکه ساکر
خرید گیفت کارت
deli meat
Tobacco
Window repair
Window repair
فلنج
بکلینک
<-BloTitle->
<-BloText->

تاريخ : 23 شهريور 1395 | <-PostTime-> | نویسنده : لینک | بازدید : <-PostHit->

خدایا !

از تو می خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کنی که در برابر هیچ چیز جز خدا تسلیم نشویم. 

دنیا ما را نفریبد، 
خودخواهی ما را کور نکند. 
سیاهی گناه و فساد و تهمت و دروغ وغیبت ، قلب های ما را تیره و تار ننماید. 

خدایا! 
به ما آنقدر ظرفیت ده که در برابر پیروزی ها سرمست و مغرور نشویم. 

خدایا به من آنقدر توان ده که کوچکی و بیچارگی خویش را فراموش نکنم و در برابر عظمت تو خود را نبینم.

شهید چمران





امتیاز :


طبقه بندی: ،
خدا,

تاريخ : 23 شهريور 1395 | <-PostTime-> | نویسنده : لینک | بازدید : <-PostHit->
مردی جوان پریشان و آشفته نزد شیوانا آمد و با حالتی زارو به هم ریخته گفت : به هر کسی محبت می کنم جوابم را با گستاخی و بی احترامی می دهد و از مهربانی من سوء استفاده می کند.

شما بگویید چه کنم!آیا طریق مهرو محبت را رها سازم و همچون خود آنها بی رحم و خود پرست باشم و به فکر منافع خود باشم؟!

شیوانا با لبخند گفت وقتی کسی به دیگری محبت می کند و در حق انسانهای اطراف خودش مهربانی و شفقت به خرج می دهد این کار را فقط به خاطر آنها انجام نمی دهد بلکه اولین فردی که از این عمل مهربانانه نفع می برد خود شخص است که احساسی آرامش بخش و متعالی وجودش را فرا می گیرد و شادی و عشق در وجود و زندگی او گسترش می یابد.

اگر آنها جواب محبت را با فریب و دقل می دهند و از مهربانی تو سوء استفاده می کنند،تو هرگز نباید فضای پاک و آرام و با صفای دل خود را به خاطر افرادی ایچنینی تیره و تار کنی.

هر چه اطراف تو را فریب و نیرنگ بیشتر فرا گرفت،تو به خاطر خودت و به خاطر آرامش و تعالی روح و روان خودت عاشق تر بمان و چراغ مهربانی را در دل خود خاموش نکن.

در واقع به خاطر خودت هم که شده همیشه عاشق بمان!





امتیاز :


طبقه بندی: ،
مرد,

تاريخ : 23 شهريور 1395 | <-PostTime-> | نویسنده : لینک | بازدید : <-PostHit->
آدم‌های خوب سر راهمان بگذار ...
حس بسیار خوبیست
هنگامی که در لحظه‌ هجوم غم یا ناامیدی یا پریشانی؛ 
بی هوا کسی سر راه آدم سبز بشود ... 
کلامش ، نگاهش؛ حتی نوشته‌اش 
آرامش و شادی و امید بپاشد به زندگی ات 
فقط از دستِ خودِ خدا برمی‌آمده
که آن آدم را، یا کلام و نگاه و نوشته‌اش را
برای آن لحظه‌ خاص‌ سرِ راه زندگی ما بگذارد ...
شاید
یکی از دعاهای روزانه ام این باشد:

خدایا مارا واسطه ی خوب شدن حال دیگران قرار بده

آمین ...





امتیاز :


طبقه بندی: ،
,

تاريخ : 23 شهريور 1395 | <-PostTime-> | نویسنده : لینک | بازدید : <-PostHit->
جز صدای سرفه‌های خشکی که از اتاق بغلی می‌آمد، هیچ صدایی سکوت آنجا را نمی‌شکست. ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم: «هیچ کس به مهمانی روت نمی آید.» من چطور می‌توانستم از آنجا بیرون بروم؟ اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هق هق گریه‌ای را شنیدم. سرم را بلند کردم و دیدم روت دارد گریه می‌کند. دل کودکانه‌ام از حس همدردی نسبت به روت و خشم نسبت به ۳۵ نفر دیگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم: «کی به آنها احتیاج دارد؟»

دو نفری با هم بهترین جشن تولد را برگزار کردیم. کبریت پیدا نکردیم.برای آنکه مادر روت را اذیت نکنیم، وانمود کردیم که شمعها روشن هستند. روت در دل آرزویی کرد و شمعها را مثلن فوت کرد!

خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دایم از روت تشکر می‌کردم، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم. من با خوشحالی گفتم: «مامان نمی‌دانی چه بازی‌هایی کردیم. روت بیشتر بازی‌ها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزه‌ها را با هم تقسیم کردیم. روت آئینه‌ای که خریدی، خیلی دوست داشت. نمی‌دانم چطور تا فردا صبح صبر کنم، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست داده‌اند!»

مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت. با چشمانی پر از اشک گفت: « من به تو افتخار می‌کنم.»

آن روز بود که فهمیدم حتی حضور یک نفر هم تأثیر دارد. من بر جشن تولد نه سالگی روت تأثیر گذاشتم و مادرم بر زندگی من اثر گذاشت.





امتیاز :


طبقه بندی: ،
,

تاريخ : 23 شهريور 1395 | <-PostTime-> | نویسنده : لینک | بازدید : <-PostHit->
هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، فراموش نمی‌کنم. من در کلاس سوم خانم بلاک در ویرچیتای تگزاس بودم و آن روز دعوتنامه فقیرانه‌ای را که با دست نوشته شده بود، به خانه بردم و گفتم: «من به این جشن تولد نمی‌روم. او تازه به مدرسه ما آمده است. اسمش روت است. برنیس و پت هم نمی‌روند. او تمام بچه های کلاس را دعوت کرده است!»

مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد. بعد گفت: «تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می‌خرم.»

باورم نمی‌شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم و ترجیح می‌دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم. اما بی تابی من بی فایده بود.

روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم. بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آنجا پیاده‌ام کرد.

از پله‌های قدیمی خانه بالا می‌رفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پله‌هایش نبود. دست کم روی مبلهای کهنه‌شان ملافه‌های سفید انداخته بودند. بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند. ۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت. روی تک‌تک آن ها اسم بچه‌های کلاس نوشته شده بود. با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچه‌ها می آیند، اوضاع خیلی بد نیست. از روت پرسیدم: «مادرت کجاست؟» به کف اتاق نگریست و گفت: «بیمار است.»
«پدرت کجاست؟»





امتیاز :


طبقه بندی: ،
,

<-BloTitle->
<-BloText->